مدیریت از آن سوی مرزهای اشغالی احساس/ سه سال پیش در چنین روزی(29 ادیبهشت88): روز بیداری

تقدیم به آزادی و آزادگی و آزادگانش
پرده ی اول
شانزده اردیبهشت بود و یک سال و چهار ماه از آزادی اش می گذشت. ساعت نه و نیم صبح بود، پشت رایانه نشسته بود و دنیای کاری جدیدِ یک ماهه اش را تجربه می کرد که تلفن زنگ زد؛ نِعْم العونش[1] بود و با آرامشی که از تک تکِ کلماتش می چکید؛ خبر از لحظه ای داد که سال ها به انتظارش نشسته بود. لحظه ، لحظه ی رهایی بود و خبر آزادی اش از آن سوی خستگی ها و از لا به لای کلماتِ خیس خورده اش به وضوح به گوش می رسید. دوره ی اسارتش را به اتمام نرسانده؛ فرار را بر قرار ترجیح داده بود و ..........
[1] بهترین دوست و یاور
برچسب ها:
پیله ،
آزاده ،
آزادگی ،
مدیریت از راه دور ،
این دشت، ما را عاشقی آموخت- تقدیم به خرّم شهر و خرّم پرورانش

شهری است خرّم شهر بر هامون نهاده
داغی که بر دلتای دل، کارون نهاده
تقدیر آبادان و خرمشهر این است:
دستی که موسی در کف هارون نهاده
این نخل های سوخته مانند خارند
در چشم های دشمن معلون نهاده
ترسم ببارد عشق و لیلی کم بیاید
در هر قبیله بس که او «مجنون» نهاده
بر سینه ی دیوارهای تیرخورده
نقش و نگار پنجه ی گلگون نهاده
نیزارهای آن بهشت شاعران است
بر روی مین، مینایی از مضمون نهاده
این دشت ما را عاشقی آموخت، زین روی
بر خویش ما را تا ابد مدیون نهاده
(عباس احمدی)
برچسب ها:
خرمشهر آزاد شد ،
خرمشهر را خدا آزاد کرد ،
شهری است خرمشهر بر هامون نهاده ،
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من گم شده ام...روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی است که فریادرسی نیست؟
آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست
من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست
من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آن گاه که دیگر نفسی نیست
شاعر: علیرضا بدیع
منبع: www.ayateghamzeh.ir
برچسب ها:
من گم شده ام...روی زمین هیچ کسی نیست؟ ،
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست ،
علیرضا بدیع ،
آیات غمزه ،
زشت است این که گیرِسر از چین بیاوریم.(در راستای حمایت از تولید ملی)

زشت است این که گیرِسر از چین بیاوریم
کبریت های بی خطر از چین بیاوریم
آورده ایم هر چه شما فکر می کنید
چیزی نمانده شعرِ تر از چین بیاوریم
هر چند توی کشور ایران زیاد هست
ما می رویم.....ادامه مطلب
برچسب ها:
حمایت از تولیدملی ،
کالاهای چینی ،
زشت است این که گیرسر از چین بیاوریم ،
سعید بیابانکی ،
شادی روزگار از دیروز تا امروز (از نگاه حکیم عمر خیام و سعید بیابانکی)- به مناسبت روز بزرگداشت خیام

دیروز:
گر یک نَفَسَت ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هُشدار که سرمایه ی سودای جهان
عُمر است چنان کِش گذرانی گذرد
(خیام)
امروز
شادی روزگار یعنی کشک
خاطر بی غبار یعنی کشک
در قم و یزد و گرمسار و طبس
شرشر آبشار یعنی کشک
ادامه مطلب
برچسب ها:
روز بزرگداشت حکیم عمر خیام ،
سعید بیابانکی ،
شادی روزگار ،
گر یک نفست ز زندگانی گذرد ،
شرمنده که امروز به یادت کمتر...(به مناسبت روز مادر)
آن هم چه نانی؟! - روایت صندوق صدقات شهر

پایین تر از چهارراه
مرد، چشمش که به صندوق صدقات افتاد؛ جلو رفت و سهمِ روزانه اش را داخل صندوق انداخت و در حالی که خیالش راحت بود بلایی را از خود دفع کرده است؛ از کنار صندوق عبور کرد.
هنوز خیلی فاصله نگرفته بود که دستش را در جیبش برد، یک سکه ی500تومانی تهِ جیبش بود. ایستاد، برگشت تا سکه را داخل صندوق صدقات بیندازد و بلاهای بیشتری را از خود دفع کند. در همین لحظه صحنه ی رقت باری را دید. مردی میانسال با سر و وضعی آشفته که بیداد می کرد سبقه ی همجواری اش با مواد و اهالی مواد، بس طولانی است؛ کنار صندوق ایستاده بود و با مهارت بالایی به وسیله یک سیخ، یکی پس از دیگری، اسکناس و سکه ها را از داخل صندوق بیرون می کشاند و به سرعت داخل جیبش می گذاشت.مرد با دیدن این صحنه، نتوانست قدم از قدم بر دارد. دستش سست شد و .......
برچسب ها:
صندوق صدقات ،
صدقه ،
اعتیاد ،
معتاد ،
و کسی گفت بیا! - تقدیمی وبلاگ صدای هشت
سلام
و کسی گفت بیا
دل من پر ز عبثها شده بود
نمره ام منفی و سقفش شده صد
برچسب ها:
صدای هشت ،
دلْ شکستگی در آسمانِ اردیبهشت

اردیبهشت ماه بود و هواپیما از مشهد به مقصدِ تهران، پرواز کرد. مهماندارانِ هواپیما به نظر، حال و احوال خوبی نداشتند ، رفتار و حرکاتشان هم از سرِ خستگی و همراه با معطلی بود. لحظه به لحظه هم از هر گوشه ای، صدای بهانه گیریِ مسافری به گوش می رسید که با خُرده فرمایش های به جا و بی جایش، خستگی و کلافه گی مهمانداران را تشدید می کرد. چند نفری پشت هم تقاضای آب کردند و خبری از آب نشد که نشد. بعداً متوجه شدیم که یکی از عواملِ به هم ریختگیِ مهمانداران، تمام شدن آب آشامیدنی هواپیما بوده است و به ناچار، این مهمانداران بودند که باید فشار بسیاری را متحمل می شدند. در نهایت، سر و صدای مسافران .......
برچسب ها:
هواپیما ،
هواپیمای مسافربری ،
پرواز ،
مشهد ،
مهماندار ،
گذر از چراغ قرمز

گذر از چراغ قرمز
به چهار راه رسیده ای، چراغ سبز است . ماشین و موتورها سرعت می گیرند تا چراغ، قرمز نشده است؛ بگذرند. عابران پیاده که به خطِ عابر می رسند کمی مکث می کنند و سپس با نیم نگاهی به اطراف شان با مجوز عبوری که از قبل صادر کرده اند و همیشه تهِ جیب های شان، آماده ی آماده نگه داشته اند از خیابان می گذرند.
مادری دست در دستِ دختر کوچکش از راه می رسد . او هم بدون توجه به چراغ، بدون توجه به قوانین، بدون توجه به مسئولیتِ سنگینِ تربیت فرزندش به راحتی از خیابان می گذرد.
چراغ هنوز سبز است... مادر دیگری، دست دختر نوجوانش را- که به آب و رنگِ این روزها مزین شده است- می کشد و نمی گذرد و می گوید:
خودت را به پا که خراب نشوی- شرحی بر آیه ی " صِبْغَةَ اللهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغةً و نَحْنُ لَهُ عابِدون"
صِبْغَةَ اللهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغةً و نَحْنُ لَهُ عابِدون[1]
تو باید مثل خودت باشی. مبادا بیخودی انگولک کنی، یا کسی را نگاه کنی. به زن ها هم بگو یک وقت زن دیگری را نگاه نکنند. تو هر چه خودت هستی برای خودت قشنگ است. خودت را به پا که خراب نشوی. چرا بیخودی می خواهی مثل دیگری شوی........... متن کامل در ادامه ی مطلب
[1] رنگ خداست که به ما رنگ ایمان و سیرت توحید بخشیده و چه رنگی بهتر از رنگ ایمان به خدا! و ما او را پرستش می کنیم.(سوره بقره/آیه138)
برچسب ها:
رنگ الهی ،
صبغه الله ،
آرایش ،
حاج محمداسماعیل دولابی ،
مشاطه ،
خدا گواه...من از عشق، بی خبر بودم / سر کلاس غزل، بوسعید یادم داد – اندر آموزگاری غزل

چقدر تجربه های جدید یادم داد
غزل، که این همه شعر سپید یادم داد
گرفت دست مرا و به آسمان ها برد
و مهربانی و عشق و امید یادم داد
چقدر حافظ و سعدی، چقدر مولانا
غزل چقدر نگاه جدید یادم داد
خدا گواه...من از عشق، بی خبر بودم
سر کلاس غزل، بوسعید یادم داد
رموز حیرت و اسرار عشق بازی را
به یک اشاره شبی بایزید یادم داد
خلاصه این که من از شعر، بی خبر بودم
خدا که چشم تو را آفرید، یادم داد
"جلیل صفر بیگی"
برچسب ها:
غزل ،
چقدر تجربه های جدید یادم داد ،
غزل چقدر نگاه جدید یادم داد ،
فطرتم روزت مبارک
داریم برای خودمان صحبت می کنیم. هیچ راجع به بیرونِ خودت نیست. من فقط با توی دلت و دلم کار دارم. من با داخل خانه کار دارم، با بیرون از خانه هیچ کار ندارم. هر جا می خواهی برو، اما داخل خانه را ، دل را ، مواظب باش.
دل، مال محمد و آل محمد(ص) است. فطرت است.
«فِطْرَةَ اللهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلک الدّینُ القَیِّم[1]»، این دین قائم آل محمد است. این دین ، دین آن بزرگوار است، دین پیغمبر آخرالزمان است. آنها معلم فطرتند. برای همین است که پیغمبر ما خاتم است.
فطرت انسان یعنی همین که داری راه می روی...معلم، این وجودِ شماست. آن چیزی که در سرّت است که نمی دانی از کجا آمده ای و به کجا می روی! آن معلم است که به تو یاد داده است و گفته است ..........
[1] فطرتی که خداوند مردم را بر آن سرشته است. تغییری در آفرینش خدا نیست. آیین پایدار همین است(سوره روم- آیه30)
برچسب ها:
روزت مبارک ،
روز معلم ،
فطرت ،
فطرتم روزت مبارک ،
معلم فطرت ،
حاج محمد اسماعیل دولابی ،
طوبای محبت ،
این روزها، همه ، استادم هستند- به مناسبت گرامیداشت روز معلم

استاد
خواستم تقدیرت کنم
و گُل واژه هایم را تقدیمت
اما تو تنها نبودی
تو تنها استادِ این روزهایم نبودی
این روزها همه ی استادانم، هستند
این روزها، همه ، استادم هستند
بدون اینکه دُوْری برداشته باشند
بدون اینکه بگویند و بروند
برچسب ها:
روز معلم ،
این روزها ،
همه ،
استادم هستند ،
خواستم تقدیرت کنم ،
کنار باغچه زن داشت ربّنا می کاشت/ برای تک تکِ همسایه ها دعا می کاشت

ما عشق را پشتِ در این خانه دیدیم
زهرا در آتش بود، حیدر داشت می سوخت
مرثیه ای جانسوز در رثای بزرگ بانوی اسلام
برچسب ها:
حسن بیاتانی ،
ما عشق را پشتِ در این خانه دیدیم ،
زهرا در آتش بود ،
حیدر داشت می سوخت ،


